تبليغاتX
عشق قدیمی
عشق قدیمی

سالها پرسیدم از خود کیستم؟/آتشم، شورم،شرارم،چیستم؟ دیدمش امروز، دانستم کنون/او بجز من،من بجز او نیست

 ولنتاینو به همتون تبریک میگم

دلم گرفته فردا روزه عشق ولی عشق من؟؟؟

قراره فردا همه عاشقا پیش هم باشن ولی من مثل همه سالا تنهام

این روزو به همتون تبریک میگم و امیدوارم به عشقاتون پایبند باشین

چون وقتی از دستشون بدین دیگه راهه برگشتی نیست

وقتی همه تو یه خط افقی ردیف می شن....

و من از تو می پرسم از بین ما چند نفر یکی رو انتخاب کن......

.....................................................

تو همه رو انتخاب می کنی و من و پس می زنی......

من که گفته بودم تو همه زندگی منی.......گفته بودم.....

پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای عشق ام می نوسیم برای ان صدایی که زیباترین احساس را درگوشم زمزمه کرد.....

برای صدای اشنایی که عشقی مبهم را درگوشم زمزمه کرد ورفت...

تنهاتر ازهمیشه ام اواشناترین صدای زندگی ام شدومبهم ترین تلخی بی کسی را به جا گذاشت...

نوشتن ازسردرگمی را فراموش کرده بودم امااوکه رفت تازه به یاد اوردم چه قدر دلتنگ سردرگمی ها بودم...

وامروزکه نیست بودنش را بیشتراز همیشه احساس می کنم،بیشترازهمیشه به خاطرش نفس می کشم وبیشتر ازهمیشه درحسرت غربت نگاه چند یک روزه اش هستم...

دیگر طاقت نداشتنش را ندارم،تحمل حجم سنگین وداعی  بدون هیچ کلامی قدرت جسم خسته ام نیست....

نوشتم تابدانی خواستنی ترین خواسته ام هستی...

 بی تو نمی توانم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:34 توسط عاشق| |

شاید باورت نشه ولی به اندازه تموم دنیا دلتنگتم ولی مجبورم این دلتنگیو عشقمو حتی از تو پنهون کنم از تویی که عشقمی زندگیمی هرچقد سعی میکنم بهت فکر نکنم نمیشه هر لحظه تو ذهنم هستی شاید اون روزا که کنارم بودی فقط یه خواب بوده یه رویای شیرین که خیلی زود به انتها رسید اینکه تو رویا زندگی میکنم ازارم میده چون وقتی به خودم میام دیگه نیستی منمو دردو با کلی خاطره

یادم بهم گفتی وقتی برف اومد میای بهم قول دادی ولی... بارها و بارها برف اومد و من در انتظار اومدنت ولی تو هیچوقت نیومدی ولی من به یاده تو وقتی برف میاد رو برفا قدم برمیدارم شاید فکر کنی من دیونم نه دیونه نیستم فقط عاشقم همین

تو دلم حرف زیاده ولی... فقط تو ذهن خودم زمزمشون میکنم

قبلا امید داشتم که میتونم تورو داشته باشم برای همیشه

ولی حالا فهمیدم این غیره ممکن تو فقط تو خیالو رویا ماله منی

بخند اره خنده داره خوشبحال اونیکه بعده من دستاتو میگیره

ایکاش پسر بودم حداقل میتونستیم تا اخرش باهم دوست باشیم

یادم این حرفو توهم بهم گفتی

از گذره زمان متنفرم بخاطر همچی ایکاش میشد زمانو نگه داشت

کاش؟؟؟

چرا همچی تو زندگیه من ایکاشه؟؟

به قول یاس کاشرو کاشتن ولی سبز نشد

 

بزرگترین اشتباهم این بود که فکر می کردم برای منی!!

زیادی وابسته ات شدم

اشتباهم این بود که واقعیت را میدیدم و چشمانم را می بستم...

اشتباهم این بود که دستانت را در دست دیگری میدیدم و گرمایش را من حس میکردم!!!

اشتباهم این بود که تو را در ذهنم جور دیگری ساختم و با آن زندگی کردم...

نمی دانم چرا اینهمه اشتباه را سالها تکرار کردم

با اینکه می دانستم اشتباه است عاشقت شوم، ولی شدم

با آنکه می دانستم اشتباه است دوستت داشته باشم، ولی داشتم..

و حال پس از گذر سالها ، بااینکه در قلبم نیستی اما...

سایه وجودت بر جانم جاریست

عاشقت بودن و دوستت داشتن برایم نیازی شده هیچ گاه بر طرف نمی شود...

من نمی توانم عاشقت نباشم

نمی توانم دوستت نداشته باشم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:28 توسط عاشق| |

سلام به همه دوستای عزیزم

یکی از دوستای خوبم برام یه شعر نوشته که خیلی زیباست و من دوسش دارم

همینجا ازش تشکر میکنم واس وقتیکه گذاشتو برام شعر نوشته

از توجهیکه بهم داری ممنونم عزیزم

بابت همچی ممنونم ازت

مهسا چرا غم ميخوري؟
مهسا چرا حرص ميخوري؟
واسه آرشي که دوست نداشت..آرشي که تنهات گذاشت؟
آرشي که زن بودنتو ميخواست؟
عشقت به اون پاکو نجيب..حس اون برعکس به تو دوست عزيز
آرشي که عشقتو نخواست...آرشي که جسمتو خواست
اون روزا تموم شده...عشقتم حروم شده
توئي که بايد فراموشش کني..توئي که الان فراموشش شدي
ميدونم خيري نديدي...ميدونم سختي کشيدي
ميدونم گريه فراوون...اومده از اون چشاي مهربون
ولي خوب حاصل چي بود؟..عشقي که رفتو نبود
ميشه فراموشش کرد...عشقي که خودش رفت
از اولش سهمت نبود...آخرشم سهمت نشد
تو ديگه منتظر نباش...اون ارزششو نداشت
اين وسط تو حيف شدي...اونورم اون محو شده
ميدونم سخته واست...ميدونم درد واست
ولي بايد فراموشش کرد

شعر از آرش هوشيار

اینم ادرس وبلاگش

http://donyaye-arash.blogfa.com/

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 6:34 توسط عاشق| |

چرا رفتی درست تو زمانیکه بهت نیاز داشتم رفتی

چرا؟؟؟؟؟

منکه دوستت داشتم منکه عاشقت بودم

بی انصاف دلم هواتو کرده

چرا تو جواب همه سوالام سکوت کردی؟؟

لااقل بگو که از اولش دوسم نداشتی

دوریت داره دیوونم میکنه

 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!

يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 3:15 توسط عاشق| |

سلام همیشه دلم میخواد با چیزای خوب وبلاگمو اپ کنم ولی نمیشه چند روز پیش اتفاق خیلی بدی افتاد اون روز میخواستیم بریم مهمونی من جلویه اینه بودمو داشتم ارایش میکردم مامانمم زنگ زد به داداشم که بگه ما میریم توام بیا اونجا یهو مامانم سکوت کرد از اینه که چشم به مامانم افتاد دیدم مامانم همینجور خوشکش زده بعد بدون خداحافظی قطع کرد حدس زدم یه اتفاقی افتاده چیزی نپورسیدم فقط نگاش کردم برگشتو گفت:( م(

مرده شوک شدم باورم نمیشد گفتم شاید داداشم شوخی کرده گوشیو برداشتمو زنگ زدم به داداشم داداشم خیلی ناراحتو اعصبانی بود انقد گریه کردم که کله ارایشم تو صورتم پخش شد یه روز قبله اینکه بمیره با داداشم اینا رفته بودن سرعین وسایلشم خونه ما جا مونده بود اون روز عکسایکه تو سرعین گرفته بودو نشونمون میداد تو همه عکسا میخندید یروز از عمرش میموندو خودش خبر نداشته اون دوستشو خوب میشناختم. اون روزیکه اون خبرو شنیدم روزه خیلی بدی بود

نزدیکه خونه ما یه قبرستون هست اونجا دفنش کردن براش خیلی ناراحتم بیچاره فقط  بیست و یکسالش بود خانوادش تازه تصمیم گرفته بودن براش زن بگیرن

مامانه بیچارش هنوز باورش نشوده میره پیشه دوستلی پسرشو ازشون میپرسه(م) کجاست؟؟؟

دلم براش خیلی میسوزه

خدا بهش صبر بده

بوی باران می دهد باز ، لحظه های خداحافظي
سلام بده به شب ، به خواب ، دم دمای خداحافظي

چقدر معصومانه واژه ها را طی می کردی
حالا رسیدی به آخرین هجا های خداحافظي

دست هایت را موقع رفتنت خوب نگاه کن
ببین چقدر پاک و روشنست برای خداحافظي !

حالا که رفته ای واژه های تازه هم گریه می کنند
نگاه کن چه عالمی دارد این گریه های خداحافظي

بگو وقتی می رفتی چرا چشم هایت همچنان تَر بود؟
تنها آرزویت چه بود آن آخرین دقیقه های خداحافظي

 

 

میخواستی خنده های برادرانت را ایا ببینی؟

یا مو های داغدار مادرت را در هوای خداحافظی

نه !نفرین نکن باشد؟ تو راحت شدی. رفتی. خوابیدی

تو مهربانی هنوز هم در این اخرین لحظه های خدا حافظی

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 23:4 توسط عاشق| |

سلام به همه دوستای گلم امروز یکم حالم بهتره ولی از خستگیو سر درد دارم میمیرم دیشب که درسمو خوندمو تموم کردم دیگه اماده خوابیدن شدم یهو چشمم به یه سوسک افتاد با اون شاخکهای درازش داشت رو در واس خودش میگشت جیغ کشیدم مامانم اومد سوسکو بهش نشون دادم تا خواست بکشتش رفت پشت در بعد یه سوراخ بود که رفت اون تو مامانم یه چوب بستنی برداشتو کرد تو سوراخ

مامانم گفت مرد

ازش پرسیدم مردش کو؟؟

گفت تو سوراخ ولی خوب من تا نبینم نمیتونم بخوابم یه دمپایی برداشتمو اونجا واستادم بیاد بیرون بکشمش

یهو یادم افتاد حشره کوش داریم رفتم اوردم نصفشو خالی کردم تو سوراخ و بعد به کل اتاقم زدم از بوش داشتم خفه میشدم

البته ترجیح میدم خفه شم تا اینکه یه سوسک بیاد روم

گلاب به روتون سر گیجو حالت تهو گرفتم

خلاصه ساعت دوازده تصمیم به خوابیدن گرفتم ساعت شد شیش و من هنو با سوسک درگیر بودم امتحانم داشتم اصلا نمیدونم چطوری نوشتم امتحانمو که دادم اومدم خونه ایشالا که بیست میگیرم

همیشه دلم میخواد چیزای جالبی بنویسم و خوب چیکار کنم استعداد ندارم دیگه

میدونم با حرفای نا امید کننده شما دوستای عزیزمم ناراحت میکنم به هرحال به بزرگواریه خودتون ببخشید

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 16:33 توسط عاشق| |

ای خدا واقعا دیگه دارم دیونه میشممممممممم

عشقم از من انتظاراتی داره که قادر به انجام دادنشون نیستم اخه اصلا منطقییم نیستتتتتت

بهم میگه اگه خواسته هامو براورده نکنی میرم با کس دیگه

یه لحظه با خودم گفتم بهش بگم خداحافظ ولی بغضم گرفت نتونستم

 بخداا عاشقشم نمیتونم فراموشش کنم الان اون گرفته خوابیده و من

 دارم اشک میریزم چرا تواین دنیای به این بزرگی کسی نبود که واقعا

 قلبش فقط برای من به تپه کسی نبود که فقط واقعا خود منو بخواد اون

 همه بد بختی کشیدم بسم نبود خدا چیو میخوای با این کارات ثابت

 کنی دلم میخواد زودتر برم اون دنیاو فقط ازش بپرسم چرا؟؟

مگه من چه گناهی کردم که زنگیمو کرده جهنم؟؟

منکه از محبت پدر مادر هیچی نفهمیدم اونم از رفیقام که زیراب میزنن

 اینم از عشقم خدا هرچی بهم داد بعدش ازم پس گرفت حق من این نبود

وقتی پر از غمو دردم کیو دارم که بهش پناه ببرم کیه که کنارم باشه تکیه گاهم باشه

به زمینو زمان حسودیم میشه حس میکنم چیزی برای از دست دادن ندارم هرچی داشتمو چند سال پیش از دست دادم

جز مرگ به چیز دیگه ای فکر نمیکنم دیگه بریدم وقتی به گذشتم فکر

 میکنم وقتی به عکسا یی نگا میکنم که پدرو مادرم هردو کنارم هستن

 دل تنگه اون روزا میشم ایکاش میشد برگشت به عقب سرم از درد داره میترکه بهتره برم کپه مرگمو بزارم

 

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند...
 
 آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند...

  دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند...

آدمک خر نشوی گریه کنی ...   

کل دنیا سراب است بخند...  

 آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند...
 
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گریـه چـه زیباست،بخند..
 
  صبحِ فردا به شبت نیست که نیست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...
 
راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند...
آدمک فصل خزان است بخند

ریزش برگ عیان است بخند

آنکه میگفت : دوستت دارم

شمع بزم دگران است بخند

نقش سیمای قشنگ رخ یار

نقشه ای نقش بر آب است بخند

قصه لیلی و مجنون همه اش

داستان است ، کتاب است ، بخند

درد هجران نگرانم جه کند با دل تو

نقد ما نیست ، دل پیر جوان است بخند

آنچه واداشت دو خطی بنویسم همه اش

شرح دلتنگی و درد دگران است بخند
  
 آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنیـاست، بخند

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 22:22 توسط عاشق| |

این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم دلم خیلی براش تنگ شده چند روز پیش که تلفنی حرف میزدیم گفت حالش خوب نیست بزور خودمو کنترل کردم تا گریه نکنکم بعد خداحافظی نشستمو چند ساعتی گریه کردم از خدا خواستمو میخوام هرچی درد داره و بده به منو عشقم همیشه سلامتو خوشحال باشه خیلی دوسش دارم

وقتی ناراحت یا حال نداره کم میمونه دق کنم خوشیه اون خوشیه

 

دوباره آسمان این دل ابری شده .

دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .

دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.

میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم

تا این اشکها تبدیل به گریه شوند.

در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .

دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است

و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند

چشم دوخته است.

دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،

مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .

دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید

و دوباره این دل بهانه میگیرد.

به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره.

آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .

یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.

خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.

تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.

دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.

آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ،

قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.

هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.

میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .

دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .

اما نمی توانم

دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،

اما کسی نیست تا با من درد دل کند ،

کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش

بگذارم و آرام شوم

هیچکس نیست

 

اینم عکس سگم (ویشکا) خیلی نازه نه؟؟

و اون کلاهم کلاه عشقمه فکر کنم اگه این عکسو ببینه منو میکشه

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 6:12 توسط عاشق| |

میخواستم همون شب این عکسارو بزارم ولی از شدت خستگی داشتم بیهوش میشدم اول داستانه اشناییمونو مینیویسم بعد عکساییکه دیشب از پارک گرفتمو براتون میزارم امیدوارم از خوندن این مطلب حوصلتون سر نره

نمیدونم از کجا شروع کنم نوشتن من زیاد جالب نیست تازه اونروز بعده

 گفتنه اینکه نمیتونیم بهم برسیمو بهتر جداشیم اینکه حس کردم دارم

 از دستش میدم دیونه شدم وای چه حالی شدم بعد اون همه مدت

 حالا میفهمم که عاشق شدم قضیه دوستیه منو عشقم که دو هفته

 ام نمیشه یجورایی داستانه شاید واس شما دوستای عزیزمم جالب

 باشه این عشقو عاشقی از روزی اتفاق افتاد که یه روز با بابام که رفته

 بودیم جلویه مدرسه داداشم تا زنگشون بخوره و بیاد وقتی داداشم

 اومد بیرون یه پسر همراهش بود اون لحظه وقتی دیدمش دلم یجوری

 شد شاید اونوقت فقط قیافش بود که منو جذب کرد چون هنوز چیزی ازش نمیدونستم

این قضیه برمیگرده به چند سال پیش روزا همینجور سپری میشدن

 هرموقع مامانم یا بابام میخواستن برن دنباله داداشم منم باهاشون

 میرفتم اون روزیکه نمیدیدمش خیلی بهم میریختم تو خونه با همه دعوا

 میکردم بعد چند ماه دیگه که باهم صمیمی شده بودن گاهی وقتا

 وقتی میدونستم اون با داداشم بیرونه ز میزدم به داداشمو میگفتم بیا

 بریم بیرون یا فلان جا هستیم بییاین باهم برگردیم یا گاهی بهونه

 میکردمو ز میزدم به گوشیه دوست داداشم که داداشم با تو هست یا

 میدونی کجاست وقتی میدیدمش دستو پامو گم میکردم هرموقع

 داداشم میومد از دوست دختر عشقم میگفت اتیش میگرفتم دیونه میشدم

بعده یه مدت داداشم اومد تو خونه گفت که دوستش یعنی عشقم با

 رفیق چند ساله من (ن) دوست شده اون لحظه شوک شدم دلم

 میخواست بمیرم اون روز حالم انقد بد شد که همه تو خونه متوجه حالم شدن

گاهی وقتاکه میومد خونمون میخواستم بهش بگم که دوسش دارم ولی

 جراعتشو نداشتم میترسیدم بهم بخنده بعد یه سالم همینجوری

 گذشت منم که هروز عاشقتر از روزای گذشته میشدم

تو همین روزا بود که برام خواستگار اومد چند باری با داداشم اینا باهاش

 بیرون رفتم ولی نمیگم بخاطر اون یا اون مقصره نمیتونستم دیگه به

 کسی علاقه داشته باشم اونوقتا خودمم زیاد دلیلشو نمیدونستم

 خانوادم همشون گفتن پسره خوبیه باهاش ازدواج کن ولی من گفتم نه

 حالا دلیله نه گفتنمو خوب میفهمم دلم یه جای دیگه بود بعد یه مدت با

 داداشم یه استادیو زدن که چند باری رفتم اونجا ولی اون نبود

 میخواستم منم باهاشون بخونم اخه خیلی علاقه دارم

بعد سره همین موضوع استادیو باهم دعواشون شد بعد دوستیشون به

 کل بهم خورد اونروز داشتم دق میکردم همش با خودم میگفتم باهم

 اشتی میکنن همچی درست میشه ولی نشد منم به کل ازش بی

 خبر شدم نه میتونستم ببینمش نه صداشو بشنوم روزای سختیو

 گذروندم گاهی بهش ز میزدم ولی گوشیش خاموش بود بعد یه مدت

 نمیدونم هشت ماه یا چند ماه گذشت یه شماره بهم اس ام اس میداد

 بعد که ج دادم پرسیدم کی هستیو؟ چی میگی؟ منو از کجا

 میشناسی؟ اسممو از کجا میدونی؟ بهم تو جواب زد درمورده تو خیلی

 چیزا میدونم بعد یکم از زندگیم بهم گفت منم فکر کردم از فامیلاست

 گفتم یا دختر خالمه یا پسر خالم بعد کلی اصرار بهم گفت منم ارش

 باورم نشد تا اینکه صداشو شنیدم از خوشحالی صدام میلرزید باورم

 نمیشد دنیا ماله من بود اون لحظه گفتم من چقد خوشبختم بهم گفت

 میخوام باهم رفیق شیم دلم لرزید پیشه خودم گفتم اره حتما میخواد

 کاره داداشمو با من تلافی کنه بهش گفتم نه من نمیتونم باهات

 دوست بشم خودشم میدونست ا ز چی میترسم چون قصدش واقعا

 تلافی بود بعد پیش خودم گفتم باهاش دوست شم ولی نه اونوقت

 دیگه نمیتونم ازش دل بکنم یه مدت همش اون میگفتو من میگفتم نه

 خلاصه بلاخره قبول کردم از اون روز دیگه دلم ماله خودم نبود هروز حرف

 زدنا بگو و بخندا شروع شد همش اصرار میکرد همو ببینیم بعده چند روز

 قبول کردم به ابجیم با کلی ترس همه چیو گفتم از نگاهش فهمیدم

 مخالف این دوستیه ولی اهمیتی به نگاهش ندادم رفتم دیدنش قلبم انقد تند تند میزد خودم صداشو میشنیدم

وقتی سواره ماشین شدم یه حاله عجیبی داشتم

دلم نمیخواست اونروز تمو شه دلم میخواست داد بزنمو به همه بگم که چقد دوسش دارم دستام یخ کرده بود

بلاخره باید از هم جدا میشدیم وقتی پامو از ماشین گذاشتم پایین

 دلتنگیم شروع شد خلاصه همینجور هروز باهم حرف میزدیم دوباره

 باهاش قرار گذاشتم که بریم سینما دل تو دلم نبود واس دیدنش لحظه

 شماری میکردم منیکه تنها پامو از خونه بیرون نمیزاشتم شب ساعت

 7رفتیم سینما چشام جز اون کس دیگه ایرو نمیدید جز صدای اون صداییرو نمیشنید داداشه من اونورا مغازه داره اصلا فکر اینم نمیکردم که

 یه وقت مارو ببینه فکرم اصلا کار نمیکرد بعد که رفتیم سینما بعد یه ساعت مامانم زنگ زد

گفت نگرانتم کجا رفتی تو یه لحظه به خودم اومدمو تلفنو قطع کردمو گفتم باید بریم برگشتم خونه با مامانم حرفم شد

اون شب یه اتفاقه خیلی بدی افتاد که میخواستم خودمو بکشم ولی

 وقتی تیغو نزدیکه گردنم کردم نتونستم تیغو بکشم چون تو دلم یه امید

 بود که برام یه زندگی بود تیغو گذاشتم کنار بعد کلی گریه کردن رفتم

 خوابیدم تقریبا ساعت 4صبح بود که از خواب پریدم کابوس دیدم که

 عشقم با کسه دیگست از همون ساعت دلشوره و پریشونیم شروع شد تا اینکه صبح بهم گفت ما بهم نمیرسیم باید جدا شیم

بهم گفت اره قصدم تلافی بود بعد که دوست شدی گفتم چرا تو. توکه

 کاری نکردی بعد گفتم همینجور باهات دوس میشم و عشقو حال ولی

 وقتی دیدمت دلم نیومد بازیت بدم دیدم دوستت دارم بعد که حالمو دید

 قبول کرد که باهم دوست بمونیم تا زمانیکه بخواد ازدواج کنه از خدا

 میخوام که نزاره ازم جداشه من واقعا عاشقش شدم ولی نمیدونم باید

 چیکار کنم

دیشب بارون تبدیل به برف شد ساعت 4بود دیدم داره برف میاد گفتم برم یه چنتا عکس بگیرم بزارم تو وبلاگم میخواستم عکسایه بهتر بگیرم ولی هم هوا زیادی سرد بود هم ترسیدم گشت بیاد منو بگیره

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:53 توسط عاشق| |

وا خدا جونم ممنونم دعام مستجاب شد عشقم ترکم نکرده پس همون هدف قبلیمو ادامه میم داستانه اشناییمونو مینیویسم وای از خشحالی دارم بال در میارم خدا جون عاشقتم هورااااااااااا

آسون به دست نیومدی که آسون از دستت بدم

تورو به دست هیچکسی حتی خدا من نمیدم

نیست کسی جز من بتونه عاشق و رامت بمونه

این همه دیوونگی هام بزار به یادت بمونه

وقتی ستاره های ما، شبا میاد تو آسمون

نمیزارم ستاره ای بیاد بشینه بینمون

وقتی ستاره های ما، شبا میاد تو آسمون

نمیزارم ستاره ای بیاد بشینه بینمون

هرجایه این دنیا بری بدون که به دنبالت میام

واسه رسیدنه به تو از همه کاری برمیام

خیال نکن میزارمت بری ازم دل بکنی

تا به همیشه دارمت تا به ابد مال منی

شاید انقدر دوستت دارم، که می توانم بنویسم

دوستت دارم.. بیشتر از خودم، کمتر از خدا

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 4:34 توسط عاشق| |

زده حال واقعی میدونی چیه؟؟ اینکه 3ساعت بشینی مطلب بنویسی براش عکس پیدا کنی بعد همینکه بخوای ثبت مطلب بزنی سیستم ریست شه

زده حال اینکه وقتی برای دومین بار بخوای همینکارو کنی همینکه میای ثبت مطلبو بزنی برقا بره

زدهحال اینکه وقتی کد اهنگ مورده علاقتو پیدا میکنی تا رو وبلاگت بزاری بارون بیادو تو سیمای تلفن اختلال ایجاد کنه و دیس شی

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 3:30 توسط عاشق| |

این وبلاگو واس عشقم زدم قرار نبود از غمو اینچیزا باشه میخواستم داستانه اشنایمونو بنویسم ولی مثلنکه بد شانسیو بد بیاری رو پیشونیم نوشته شده بعد چند سال تازه تونستم باهاش حرف بزنمو احساسمو نسبت بهش بگم ولی دارم خیلی راحت از دستش میدم

جرم من همین بود "داشتن تو"

چه بخوای چه نخوای هنوز بهت فکر میکنم

 

به اون روزای قشنگ با تو بودن

به اون حرفای رمانتیک

چه آسون من خامت شدم

66788 عکس عاشقانه LOVE

چه آسون گول حرفاتو خوردم

تو زود اومدی و زود رفتی

من هنوز به فکرتم

تو حتی اسم من یادت نمیاد

.

.

.

تو

.

.

.

نامردترین آدم رو زمینی

در سکوت دادگاه سرنوشت

عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دلداده ها از هم جدا

وای بر این حکم و قانون زشت

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 2:7 توسط عاشق| |

 

هیچکس اشکی برای ما نریخت ،

هر که با ما بود از ما میگریخت ،

چند روزیست که حالم دیدنیست ،

حال من از این و از آن پرسیدنیست ،

گاه بر روی زمین زل میزنم ،

گاه بر حافظ تفعل میزنم ،

حافظ دیوانه فالم را گرفت ،

یک غزل آمد که حالم را گرفت ،

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 21:12 توسط عاشق|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت